تبليغاتX
ای کاش سرنوشت جز این می نوشت...!






ای کاش سرنوشت جز این می نوشت...!

انگار سکوت جایی بهتر از لبانم پیدا نکرده!پس فقط می نویسم!

سلام

تا حالا شده عاشق باشی،با تمام وجود به عشقت

افتخار کنی وبا تمام احساس از عاشق بودنت لذت ببری

ولی یه روز عجیب تویه یک لحظه،همون مهربونی که

عشق رو برات آفرید،همون خدایی که همیشه هواتو

داشت خیلی رک و راست بهت بفهمونه که باید بین من

و عشق زمینیت یکی رو انتخاب کنی؟؟؟

 

اگه تو باشی کدوم رو انتخاب می کنی؟ اصلا توی اون

لحظه چه جور فکرایی به سرت می زنه؟ به عشقت فکر

می کنی یا به خدا؟

من اون لحظه با خدا یه عهدی بستم...بهش گفتم تو اون

مشکل بزرگی که عشق من داره و نمی تونه حلش کنه

 براش حل کن...منم قول می دم دیگه هیچوقت طرف اون

 نرم...

...تا حالا خیلی قول به خدا داده بودم ولی همیشه مجبور

 می شدم  بزنم زیرش!اما ایندفعه فرق می کنه... اینقدر

 فرق می کنه که همونی که خاضر بودم خار توی

 چشمم بره ولی توی دست اون نره رو حتی دیگه توی

 چشماشم نگاه نمی کنم...اون خودشو می کشه که

 باحاش حرف بزنم ولی نمی زنم...درسته دل کندن از

 اونی که با تمام وجود بهش دل بسته بودم سخته ولی

 خوب می دونم اون خدایی که این سرنوشتو واسم رقم

 زده خودش همیشه هوامو داره...پس دیگه سعی می

کنم دلمو فقط بدم دست اونی که همه ی وجودم دست

 خودشه.

کاش همه همیشه اول عاشق خدا باشن...!

وااااااااااااااااای که نمی دونید چه آرامشی داره...

نمی دونید وقتی دلت واسه تنها عشقت تنگه فقط اونی

 که خودش عشقو تویه دل بندهاش کاشته بهتر از هر

 آدمی می تونه تمام وجودتو پر از آرامش کنه

"درسته که از عشقم دورم ولی همیشه دعا می کنم خدا یه جوری بهش

 بفهمونه که حالا دیگه هزار بار بیشتر از همیشه دوستش دارم"


 خوب حالا دیگه پر حرفی بسه

همتون خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم واستون یه ذره شده بود دوست جونیااااااااااااااااااااا

مرسی از همه ی اونایی که مثل همیشه به یادم بودن

یادتون نره که منم لحظه به لحظه به یاد تک تکتون هستم

ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم ولی شما سر بزنید همه رو چک می کنم

دیگه باید برم

دوستون دارم

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 16:56 توسط شیما| |

سلاااااااااااااااااام یه سلام بزرگ بزرگ به اندازه ی تموم این مدت که نبودم....

ببخشید ...فصل امتحانات دیگه به ادم مجال نمیده...

اومدم از همه ی اون کسانی که اومدنو توی این مدت واسم کامنت گذاشتن به شدت تشکر کنم....

دوستجونیای گلم..هنوزم یکم گرفتارم مگرنه میومدم واسه همتون می ترکوندم

اومدم بگم شیما هنوز زندست

خیلی خیلی خیلی دوستون دارم

امیدوارم فراموشم نکنید ...اخه یه کوچولو دیگه از کارام مونده....

مواظبه خودتون باشید جیگراااااااا

راستی ...داداش ایمانی جونم رفتی از نت ...نیستی...!گفتی می خوام برم ولی انقدر زود؟؟؟

کامنتهای تک تکتونو خوندم مرررررررررررررررررررررررررررسی

 

دوستون دارم...

دلم واسه همتون تنگ شده بود....

..!

شاید دیر ولی دوباره بر میگردم

 

 

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 19:11 توسط شیما| |

 

دیروزشیطان را دیدیم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود فریب میفروخت.مردم دورش

جمع شده بودند.هیاهو میکردندوهول میزند و بیشتر میخواستند.توی بساطش همه

چیزبود:غرور،حرص ،دروغ ،خیانت وجاه طلبی و..هر کس چیزی میخرید و در عوض چیزی میداد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادندو بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگرآزادگی شان را.

شیطان میخندید و بوی دهانش بوی گند جهنم را میداد. حالم را به هم زد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف بکنم.انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت :من که کاری به کسی ندارم.فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم وآرام نجوا میکنم .نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد.

میبینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق داری. تو زیرکی و مومن، زیرکی و ایمان آدم رانجات میدهد اینها ساده اندو گرسنه. به جای هر چیز فریب میخرند.

از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت ها کنار بساطش نشستم وتااینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور

از چشم شیطان!آن را توی جیبم گذاشتم با خودم گفتم:بگذار یه بار هم که شده کسی،چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه امدم و در جعبه عبادت راباز کردم .توی آن چیزی نبود جز غرور. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاقم ریخت. فریب خورده بودم،فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را در بساط شیطان جاگذاشته ام.تمام راه را دویدم.تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم

و عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم ،شیطان اما نبود.آن وقتنشتم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم. تا بی دلیم را با خود ببرم که صدایی

شنیدم،صدای قلبم را. و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین رابوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود


عکسهای عاشقانهسلام!

حالتون خوبه؟دلم براتون خیلی تنگ شده بود...

ببخشید دیر اپ کردم!

نظر یادتون نره

نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 1:7 توسط شیما| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااامتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
 
حالتون خوفه؟
 
این آپم با همه ی اپ هام فرق داره...
 
امیدوارم سال خوبی داشته باشید ...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود:

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم

* شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این میگن روابط عمومی

*شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. سعي مي کنيد به ش کم محلي کنيد تا از شما خوش اش بياد، اون هم فمينيست از آب در مي آد و برايِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو مي گيره و با هم مي رن سان فرانسيسکو. به اين مي گن اشتباهِ استراتژيک در بازاريابي.

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مؤدبانه يه يه شاخه گلِ سرخ به ش مي ديد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توي سرتون مي زنه، چون شديداً استقلاليه. به اين مي گن اشتباهِ تاکتيکي در بازاريابي.

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه
به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.

*شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.

*شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید.
به این میگن چشم چرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه ، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. به جايِ اين که جلو بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون مي گيد که با مادرش تماس بگيره و قرار خواستگاري رو بذاره. به اين مي گن بازاريابي سنتي.

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت مي کنه و در موردِ شما توضيح مي ده و شما با هردوي اونا ازدواج مي کنيد. به اين مي گن بازاريابي دهان به دهان!

* شما در يک مهماني ، دخترِهای بسيار زيبایِ فراوانی رو می بينيد و ازشون خوش تون مي آد. سرگردان می شید که جلو کدوم بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار
 
نظر یادتون نرهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
.....
نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 17:22 توسط شیما| |

 آهای آدما

آهای آدما یی که همه باید همدردتون باشن بد نیست شما هم گاهی هم دردی کنید

مگه زندگی چیه ؟

شما که فقط نفس کشیدن رو بلدید گاهی هم به دورورتون نگاه کنید

خیلی سخته که یه موج نگاه به طرفه شما نیاد ؟

شما ها دم از صبر می زنید آیا خودتون هم طاقت دارید ؟؟

گیرم هم که داشته باشید شما ها سوختید و خاکستر شدید بس نیست ؟

می گید ما بچه اییم آره ؟

همین بچه ها الان هزاران مشکل دارن که باعث و بانیش همین شماها یید

چرا به جای حل کردنشون شما هم یه مشکل می شید براشون ؟

چرا باید ما رو خودمون اسم نسل افسرده بزاریم ؟

شما ها دم از پس گرفتن آزادی از بیگانه می زنید اما الان خودتون شدید مثه همون بیگانه ها آزادی رو از ما ها گرفتید

آره همش بگید شما که دارید هر کاری می کنید کو ؟

با دوستامون بیرون رفتن آزادیه ؟

دوست داشتن (که همین هم ازمون می گیرید ) آزادیه ؟

راحت حرف زدن آزادیه ؟

کو این آزادیه کذاییتون ؟

بعضی از ما ها که همینم نداریم

هر وقت واقعا معنای آزادیو فهمیدید بگید شما ها آزادید

شما ها حتی دارید خودتون هم گول می زنید اونوقت توقع دارید ما ها باورتون کنیم ؟

می دونی چیه ؟

آزادیه واقعی باعث پیشرفت می شه پیشرفت هم خواهان تجربه است

قبول دارم بعضی از تجربه ها خیلی خطرناکن اما اونایی کا جای کار دارن رو بزارید امتحان کنیم

اگه ما حیفیم واقعا این رو بهمون نشون بدید

شما ها دوست داشتن و نداشتنتون آدم رو دچار دوگانگی می کنه

ما نسل افسرده ییم

چیه ؟

من از هیچ چیز ترسی ندارم

اگه حرفام دروغ بگید دروغه

هرکی مردو شهامت داره این مطلب رو که خوند نظر بزاره

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن!!

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 15:50 توسط شیما| |

من کولی ام ...!

شبگرد کوچه های خیال.....

نم زده ی ابرهای  همیشه گریان چشمانم...

زلال سخت ترین لحظه ها و حیران تمام بی کسی ها...

بر تار و پود هستی ام تنهایی رج خورده و کوچه ی دلم را کسی درخت نشده...

و هر که آمد٬ رهگذری شد در گذر اولین خم تنهایی من...

دلم درخت می خواهد٬ درختی تنومند که قلم عشق من اولین و آخرین یادگار

را بر تنش حک کند...

آری... شرم نیست اگر بگویم کوچه ی دلم درختی می خواهد که ریشه در روحم

زند تا شیره ی مهرم سیرابش کند ...

من کولی ام...!

همان که عاشق رقص در خزان است به هنگامه ای که برگهای خزانی در زیر پایش

زیباترین آهنگ ها را بنوازند...

من کولی ام ...!

و تمام حسرتهای دلم را کوچه های خاموش خیالم می شناسند ...

و چون درویشی که آهنگ « هویش » تمام سکوت شب ها را دستخوش زیباترین

احساسات می کند٬ کوچه هایم لبریز از « هوی» قلندر وار من است...

من کولی ام ...!

و روزی هزار بار اسفند آرزوهایم را در منقل دلم به دود می کشم...

و دستهای زندگی ام را هر بار که به فال دیدم در بیراهه های بی کسی به بن بست خوردم...

آری...من کولی ام...!

به شانه ام می زنی،که تنهایی ام را تکانده باشی؟؟؟؟

به چه دل خوش کرده ای؟؟

تکاندن برف از شانه های ادم برفی؟؟؟؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 0:8 توسط شیما| |

کاش منم گربه بودم

 

راستی یه چیز جالب...دیشب دلم گرفته بود رفتم توی کوچه یه قدمی بزنم...که....

دیدم دو تا گربه ی خوشمل مامانی جیگر مظلومانه نشستن دارن فقط به هم نگاه می کنن!!!

خیلی صحنه ی جالبی بود...انگار اونا هم عاشق بودن!

ارزو می کنم امشب ولنتاین خوبی با هم داشته باشن

 

دوستون دارم خیلی زیاد...!

امیدوارم امشب به تموم عاشق های دنیا خوش بگذره

 

 

نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 15:52 توسط شیما| |

امروز وقتی از همه چیز و همه کس خسته بودم...دلم گرفته بود و دلتنگ شده بودم...

به بهترین دوستم گفتم:   دلم گرفته... از چرخش بی جهت عقربه ها خسته شدم... از گذر بیهوده ی ثانیه ها بیزارم!!! دلم می خواست کاش حد اقل یه نفر درکم می کرد که چقدر بی کسم ...! این یک بام و دو هوایی بد جوری ازارم می ده! من شدم:یه دختر تنها، یه اسمون تردید، به هر کسی دل بست، ازش خیانت دید!

اون واسه جوابم یه نامه پر از تردید ،پر از فکر ،پر از یاس بهم داد:

محتوای نامه:

     به نام خدای دل شکستگان!

برای دلی که شکسته فقط مرحمش دل خسته ایست که می تونه اون دل شکسته رو درک کنه و

می دونه درد دل اون چیه! تو هم برای اینکه کسی درکت کنه مطمئن باش کسی رو داری خودت باید بگردی و پیداش کنی...!

بدون اون همون دل خسته ایست که می تونه تو رو درک کنه،و می دونه درد دلت چیه!

پس اگه خیلی درمونده ای   بگرد و پیداش کن   یه راهنمایی می کنم:سه حرف    ، که کل زندگی خلاصه می شه توش!.......!.....!

                                                                                               خداحافظ! از طرف میترا...


این بود نامه ی دوستم!

ولی هیچکس نمی دونه من عشقمو ،زندگیمو،لحظه لحظه افکارمو،ذره ذره امیدمو پیدا کردم...

من پیداش کردم ولی از اون دورم! اون که باید تو لحظه ی تنهایی هام کنارم باشه...اون که باید تو زندگیم یارم باشه پیشم نیست!!!

من الان به اون نیاز دارم نه وقتی مردم!

کاش همه اینو می فهمیدن تا با اون بودن رو از من نگیرن!

بدون اون خیلی تنهام.

خیلی!

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 13:18 توسط شیما| |

مهدی جونم خبر می دادی یه گاوی گوسفندی چیزی واست قربونی می کردم جیگر...!!!

عزیزم دلم خیلی واست تنگ شده بود....که بالاخره یه خبر ازت رسید

در وبلاگم همیشه به روت بازه عزیز...من همیشه منتظرتم

مهدی خیلی باهات حرف دارم ولی....!در هر حال بازم بهم سر بزن من حرفامو توی وبلاگ ثبت می کنم گلم

خیلی خوشحالم کردی.....

                                                        منتظر وعاشق همیشگیت شیما

نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 21:16 توسط شیما| |

سلاااااااام!! خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی خواستم بیام ولی دلم هی تنگید تنگید تنگید...که دیگه طاقت نیاوردم

ببخشید این مدت آپ نمی کردم....اخه سرم خیلی شلوغیده بود


روزها وقتی که هستی
اسمان و ریسمان را پیش تو
با کلاف حرف می بافم به هم
شب که تنها می شوم
با جنون واژه ها
   _این واژه های داغ_
سطر سطر دفترم با تو
می شود یکسر سیاه
صفحه هایی که همیشه
بی خبر می مانی از انها...؟!
با تمام حرف ها حالا
می توانی حسرت نا گفته ام را بشنوی:
می شود........
از سکوت لا به لای حرف هایم
چیزهای دیگری فهمید...
می توان.........
از سفیدی های بین سطر هایم
واژه های بهتری را خواند.

...

 

نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 14:3 توسط شیما| |

 

 

 

این هم به خاطر داداش گلم مهدی...

حالا با بودن شما امیدم به ادامه دادن بیشتر شده!

 

دوستون دارم


A star has 5 ends, a square has 4 ends, a triangle has 3 ends, a line has 2 ends, a life has 1 end; but I hope our friendship will be like a circle that has no end

یه ستاره 5 انتها داره، یه مربع 4 انتها داره، یه مثلث 3 انتها داره، یه خط 2 انتها داره، یه زندگی 1 انتها داره؛ اما من امیدوارم دوستی ما مثل یک دایره باشه که هیچ انتهایی نداره!!!

نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 20:6 توسط شیما| |

 

 

باز هم از زندگی سیرم

از هوای خانه دلگیرم

از پدر ، از مادرم ، از خود

در محیط بسته ای گیرم

دور افکارم گره خوردم

پیله می سازم و می میرم

هر شب از تکرار مشتی درد

خورده بر دندان دل، پیرم

او که از آغوش من رفته

پس چرا خندان و درگیرم

شاید از آزار جفتی چشم

این چنین در غل و زنجیرم

شاید از عاشق شدن هایم

مثل شب همرنگ، با قیرم

من فقط می خوانم از ذهنم

شوق یاری برده تدبیرم

شاید این تنهایی ام ، شاید

بوده تنها فال و تدبیرم

نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 6:20 توسط شیما| |

من کی ام؟

من نمی دونم کی ام...

از کجا اومدم؟به کجا می خوام برم؟

اصلا چرا اومدم؟مگه زوره...می خوام برگردم

ولی....

شما می دونید من کی ام؟؟؟(کمکم کنید بتونم با خودم کنار بیام)

نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 3:10 توسط شیما| |

بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا!

درست که یه روزی فراموش می کنی و یه روز دیگه فراموش می شی ولی اینو بدون که....فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند.

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 0:11 توسط شیما| |

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و مرد مختار به داشتن چهار همسرهست...

براي ازدواج زن ــ در هر سني ـاجازه لازم است ولي مرد هر زماني بخواهد
به لطف قانونگذار مي تواند ازدواج كند!

در محبسي به نام بكارت زنداني است و مرد ....

زن كتك مي خورد و مرد محاكمه نمي شود

زن مي زايد و مرد براي فرزندش نام انتخاب مي كند

زن درد مي كشد و مرد در نگراني است كه كودكش دختر نباشد.

زن بي خوابي مي كشد و مرد خواب حوريان بهشتي را مي بيند

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود       مادر مي شود         پير مي شود و  ميميرد

وقرن هاست كه او
عشق مي كارد و كينه درو مي كند

چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان
جواني بر باد رفته اش را مي بيند

و در قدم هاي لرزان مردش ، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن

و درد هاي منقطع قلب مرد ، سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...


و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد.

خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است.

نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 14:43 توسط شیما| |

آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت ،


                            در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت


خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد،


                 تئنه ای   بر در اين خانه تنها زد و رفت . . .

نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 12:49 توسط شیما| |

 

آینده فردا نیست،

آینده امروز است

و

امروز

همان فردایی است

که

دیروز

به دنبالش بودی

...

نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 13:41 توسط شیما|


وقت اینجانب طلاست به هر کس ندهندش

فرصت عشق قشنگ است به نا کس ندهندش

 

 

وقت مکالمه ... ! دیالوگ یا مونولوگ ؟! ... مسئله این است !

 

اگه وقت داشتم همه وقتم رو صرف فرصتای از دست رفته میکردم !

 

زمان می گذرد ... وقت طلاست ... فرصت ها را دریاب ... شانس یه بار در خونه آدم رو می زنه ... وقت قبلی بگیر ... وقت گرفتن دنگ و فنگ داره ... چند وقته واسش وقت گذاشتی ؟... من وقت سر خاروندن ندارم ، اونوفت شما با یارو وقت ملاقات میذاری ؟... زمان رو از دست نده چون این آخرین فرصتیه که در خونه ات رو زده ... وقتت آزاده ؟ چند دقیقه از وقتت رو بگیرم ؟! ... من وقتم رو از سر راه نیوردم ... وقتم پره ... نمی دونم واسه شما وقت دارم یا نه ؟! ... اگه فرصت کنم  و  وقتش پیش بیاد ... ا... انگاری وقت خداحافظیه ! ... به فلانی سر زدی ؟! ... تا حالا وقت نکردم ! اگه وقتم آزاد شد ، فرصت داری با هم بریم دیدنش !؟ ... وقت و بی وقت مزاحم من نشو ! ... سر وقت بیا سر کلاس ، دفعه دیگه دیر اومدی اصلا نیا ! ... ... ... ... آخ ... امان از درد بی وقتی ! ...

 

کاش ما آدما یه وقتایم واسه همدیگه وقت میذاشتیم !

کاش وقت داشتیم حداقل جواب سلام همدیگر رو بدیم !

کاش وقتمون رو وقف وقت  شناسی می کردیم !

کاش یادمون نره که وقت این زمونه تخته گاز میره ! و برای اینکه از غافله عقب نمونیم باید پا به پاش همراهیش کنیم !

کاش گاهی وقتا خودمون ، خودمون  رو تحویل می گرفتیم !

کاش اگه احساس می کنیم دیگران ما رو درک نمی کنن حداقل خودمون ، خودمون رو درک کنیم !

 

اصلا بیایم گاهی وقتا به جای قربون صدقه دیگرون رفتن ، در بس قربون خودمون بریم ! گاهی وقتا خومونو  ماچ کنیم ! گاهی وقتا خودمون رو حسابی تحویل بگیریم و تنهایی تشریف ببریم کافی شاپ !... واسه کارای مثبت خودمون به خودمون هدیه بدیم ... جایزه مون میتونه رفتن به پارک ، کافی شاپ ، کافی نت ، سینما ، تئاتر ، رستوران ، کوهنوردی  یا هر چیزی که با هاش خوشحال میشیم و احساس آرامش میکنیم،  باشه ...

 

فقط مهم اینه که تنهایی باشه و فقط واسه دل خودمون ، دربس !

 

میتونیم از همین امروز شروع کنیم ... واسه خودمون یه کارت پستال شیک و پیک بخریم ... نوشابه بدون گاز باز کنیم ! ( آخه میگن گاز دارش ضرر داره ! )  کافی شاپ تنهایی بریم و به اندازه کافی و وافی  از خودمون پذیرایی کنیم ... یه شاخه گل رز خوشگل به خودمون هدیه بدیم  .......................................

 

 یا ... دل بخواهی ! هر چی دلت ، دلش خواست بهش بده ...

 عقلت رو بذار تو صندوقچه دلت و دلت رو به کار بنداز ...

 

لب کلام " :  یه فرصت با تایم کوتاه به خودمون بدیم و از خودمون بپرسیم !؟

 

* چند وقته واسه هیچ کس  وقت نداری ؟! *

*  چقدر وقت کشی کردی و فرصت از دست دادی ؟! *

*  چند میگیری  وقت بیاری ؟! *

*  اصلا واسه خودتت چقدر وقت میذاری ؟؟؟! *

 

راستی وقت کردی ... یه سری به ما بزن !

 

امضاء ... یه  دختر  وقت شناس و فرصت  طلب !

نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 22:53 توسط شیما| |

دل نوشته های خودم ...

 

 

آسمان بی تاب

ستاره بی قرار

شب روشن

بوی باران

انگار کسی مرا صدا می کرد

انگار من بی قرار بودم و او قرار دل من بود

کمی با خود اندیشیدم ...

این چه حسی است که گاهی سر به سر دل میگذارد

و دل را اسیر می کند

تا با زبان دل با او سخن بگوید ...

 

قربونت برم خدا که تها کسمی

با همه دل سردیم

تنها دل گرمی منی

و با همه بی قراریم

تنها قرار دل بی قرارمی

الهی ... خدایا

وقتی با توام

حس عجیبی دارم

وقتی با توام

شادم

غمی ندارم

انگار غم غربت و بی کسی را حس نمی کنم

انگار سر شار از احساس می شوم

وقتی که حس می کنم

به من نگاه می کنی

مرا می شنوی

و

باور داری

حس خوبی دارم

دوست دارم تا همیشه در این حس زیبا و بکر بمانم

خدای من ...

نگاهت  را از من دریغ مدار

و سایه لطف و رحمتت را از من مگیر

وقتی که درهای رحمتت به رویم گشاده می شود

حس می کنم

اینجایی ...

در همین نزدیکی ها

تو را می یابم ...

نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 21:54 توسط شیما| |

یلدا مبارکتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

خوب دیگه خیالم راحت شد که این پاییز هم 

نفس های آخرش رو کشید...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

امشب خوش بگذره!!!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

یا حق

 

نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 19:15 توسط شیما| |

سلام

من امروز توی مسابقه ی طراحی چهره    

شرکت کردم.واسم دعا کنید برنده بشم...

تا بعد...                                      

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 15:44 توسط شیما|

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 15:30 توسط شیما| |

عشق تنهایی عاشقی است که دل در نگاه معشوق دلش دارد

عشق انتظار معشوقی است که آمدن عاشقش را انتظار می کشد

عشق سادگی نگاهی است که دل در چشمان زیبای تو دارد

عشق طپش قلبی است که دل در سینه ی تو دارد

عشق نقش لبخند قشنگی است بر لبانت

عشق در لبخند نگاه توست

عشق در چشمان سر شار از عشق توست

عشق دل اسیر شده ی عاشقی است در محبت نگاهت

عشق آرزوهای رویایی و قصر های خیالی اول آشنایی است

عشق غم غربت و تنهایی لحظه ی جدایی است

عشق دل تنگی معشوقی است که در حسرت دیدار عاشق ، لحظه ها را می شمارد

عشق دل واپسی عاشقی است که در کوچه پس کوچه های عاشقی در طلب عشق باز هم می رود ...

((خوب بید؟؟؟))

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 15:27 توسط شیما| |

ای کاش....

ای کاش می دانستی این شبهای دردناک را بی تو

چگونه سپری می کنم ...

ای کاش امشب که می خوابم خواب تو را ببینم تا بلکه

در خواب دوباره مثل قبلا" با تو بودن را حس کنم ...

چقدر سخت است این بی خبری ...

امشب باران میبارد ومن در کنار پنجره ایستاده ام و به

گلبرگهای نسترن که عاشقانه زیر این باران می گریند نگاه می کنم...

 

کاش الان تو هم پیش من بودی ...

زیر باران غم انگیز جدایی وتنهایی بی تو بودن را بیشتر

 حس می کنم...

 

کاش می شد... حصاری که دور زندگی من است بالاخره

 پاره و نا بود شود....

من به دنبال بال های قدرتمند فرشته ی ازادی میگردم تا

 بر گردنش بخزم وبه سوی تو سفر کنم...ایا کسی می

داند او کجاست؟؟؟

می گویند بال های تکه تکه شده ی او را در می یابند...

عزیزم اخرین فرصتی که می توانستم از تو خبر بگیرم تنها نامه ات بود که

هنوز نخوانده به دست قاتلان عشق پاره پاره شد و حال من از تو بی خبر و

 تو از من بی خبری...

شاید تقدیر این است که من با تو نباشم...

و شاید این سرنوشت من است که تنها کسی که حرف دلم را می فهمید و

 مرا درک میکرد دیگر با من نباشد و من تنها تر از گذشته به زندگی ادامه

دهم...

مهدی دوستت دارم و خواهم داشت!!!

نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 20:8 توسط شیما| |

بچه ها عید همتون مبارک....خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

     خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir                             

نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 13:16 توسط شیما| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت